"نمی خواهم برگردی"
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال میگیرم...!!

29مرداد تولد دوستمه اما الان باهام قهره ...
قهر باشی یا نباشی ،دوستم بمونی یا نمونی،باور کنی یا نکنی
من دوست دارم
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.
چه بسیار روزه دارانی که بهره ای نیست آن ها
را از روزه به غیر از تشنگی و گرسنگی...
کم اند روزه داران وچه بسیارند گرسنگی
کشندگان...

در دعای سحرت هرگز از یاد مبر، من جا مانده بسی محتاجم...
در این تابستان داغ نگاهای سردت کشنده تر از
گرماست
و من در آسمان دوستیمان گویی برف و سرما را تا
مغز استخوانم درک میکنم
همه از گرما میسوزن ولی سوزش سرما خیلی بدتره خیلی...
یادت باشه اگه یه چیزیو گرم وسرد کنی هرچقدم سخت باشه یه روز میترکه...
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است . رابنیندرانات تاگور
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد. این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد…
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

*********************************************************
از تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین
چه دارى ؟
به همه کمبودهایت که از آن می نالى خدا را بیفزا و ببین دیگر
چه کم دارى ؟
*********************************************************
انسان ها دو دسته اند:
آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند درروشنایی
*********************************************************
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیر باور . . .
(ساموئل اسمایلز)
*********************************************************
مثل خردمندان فکر کنید اما با مردم به زبان خودشان حرف
بزنید . . .
(ویلیام بولریتس)
*********************************************************
هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر
سرنوشت
را ورق زنند خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت
نبود . . .
*********************************************************
خوشبختی سراغ کسی می رود که فرصت اندیشه درباره
بدبختی را ندارد . . .
*********************************************************
برترین نوع ایمان آن است که بدانی هر جا هستی خدا با
توست . . .
*********************************************************
اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای
به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای
مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی . . .
*********************************************************
تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم ، دیدن آنچه که همه می بینند هنر
نیست . . .
*********************************************************
برای پناهندگی به درگاه خدا ، نیاز به هیچ گذرنامه و ویزایی
نیست . . .
*********************************************************
همه دنیا در حکم یک دوربین عکاسی است ، لبخند بزنید . . .
*********************************************************
فرزانه وار آرام باش ، آنان که به سرعت می دوند زمین می
خورند . . .
*********************************************************
اینگونه زندگی کنیم: ساده اما زیبا، مصمم امابی خیال
متواضع اما سربلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق
اما عاقل . . .
....سلام به دوستای خوبم چن وقت نبودم شاید به قول یکی از بچه ها خبر جدیدی نداشتم... شایدم اینقد درگیرم که دیگه هیچ خبری واسم اینقد مهم نیس که بنویسم!!!! من این جمله هارو دوس دارمو بهم آرامش میده امیدوارم شمام خوشتون بیاد
مردم اغلب بی انصاف،بی منطق و خود محورند
ولی آنان را ببخش،
اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند
ولی مهربان باش،
اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند
ولی شریف و درستکار باش،
نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش،
بهترینهای خود را به دیگران ببخش حتی اگر هیچگاه کافی
نباشد،
و در نهایت میبینی که هر آنچه هست میان تو و خداوند است نه
میان تو و مردم...
روزی مردی برای خود خانه ای زیبا خرید که حیاطی بزرگ با
درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت
که همیشه سعی میکرد اوقات اورا تلخ کند و با گذاشتن زباله
کنار خانه او سعی میکرد به این هدف خود برسد.
یک روز صبح خوشحال و سرحال از خواب برخواست. همین که
به ایوان رفت دید یک سطل پراز زباله در ایوان است.سطل را
تمیز شست ،برق انداخت وآن را از میوه های تازه و رسیده
حیاط خود پر کرد تا برای همسایه خود ببرد. وقتی همسایه
صدای در زدن اورا شنید از روی بدجنسی خوشحال شد و پیش
خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.وقتی در را باز
کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده دادوگفت :
"هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر
دارد"
(منبع:مجله موفقیت)
بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند قیامت
به پا میکردیم!!
چه بیهوده بزرگ شدیم ... روحمان را گاز میزنند
میخندیم
از زندگی چی فهمیدی؟
آسمانی پر از ستاره،
دشتی پر ازگل،
تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم . . .
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد . . .
.
آدمی چقد موجود عجیبیه یه روزی با همه وجودش یه چیزیو میخواد
ولی وقتی بهش میرسه...
همیشه یه بهونه واسه غر زدن داریم!!!!!
یه روزی تموم آرزوم این بود که برم سر کار یه جای دولتی استحدام بشم
ولی حالا که ۴ ماه ازش میگذره حسرت روزایی که تا لنگه ظهر میخوابیدم
حسرت روزای خوش بیخیالی رو میخورم
تو فکر اینم که برم یه جا دیگه ولی میدونم اگه برم اونجا حسرت جایی که الان هستمو
میخورم
تموم زندگیم به حسرت گذشت
دلم خیلی گرفتس خیلی...

بچه بودم بادبادکای رنگی
دلخوشی هر روز و هر شبم بود
خبر نداشتم از دل آدما
چه بی بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم
بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم آسمون آبی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
بچگی و بچگیام تموم شد
خاطره های خوش رو دست من موند
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوانی اومد اونو با خودش برد
برد.. برد..برد.. برد..برد
وقتی بچه ایم نمیدونیم خدا چیه و کیه،
یه کم بزرگتر میشیم بازم نمیدونیم فقط میدونیم دروغگوهارو
دوس نداره و میبره جهنم،
به مدرسه که میرسیم میفهمیم دعا کنیم حتما ٢٠ میاریم،
یه نمه که کلاس بالاتر میریم نذر واسه قبولیه کنکور...پاس کردن درسا...
بعدشم رسیدن به عشقو...ازدواج...کارو ماشینو خونه................
آخرش میدونین چی میشه؟
یا به همه اینا میرسیمو اینقد توش غرق میشیم که کاملا خدارو
فراموش میکنیم
یا نمیرسیمو واسه همیشه باهاش قهر میکنیم...
واقعا خدا اینقد کوچیکه؟ قدر آرزوهای حقیر ما؟
یا ما اینقد کوچیکیم که گیر این چیزاییم؟
فکر ما چقد حقیره که تموم زندیگمون توو حسرت خونه و
ماشینو دختر یا پسر مورد علاقمون که بهش نرسیدیم
میگذره...؟!
چرا همش دنبال اینیم که
از خدا یه چیزی بخوایم؟!!
تقصیر ماست یا اونایی که خدارو به ما اینطوری فهموندن؟
شما تصورتون از خدا چیه؟
تا حالا بهش فک کردین؟
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده